چرا؟

۱۳۸۸/٦/٢٢

نگو که سهمت از اتاقت، بغضِ بی من بودن شده و اشک هایت روی مهتاب می بارند.

نگو از با من بودن بیزاری.دلم بدجور بهانه ی خاطره های گذشته را گرفته.

اگر چشم های مرا طرد کنی،اگر دست های مرا در فاصله های سرد رها کنی ،

اگر به کوتاهیِ بودن هایت دل خوشم کنی،به جان این ستاره ها قسم،ذهن شیشه ای واژه هایم پر از تشویش می شود.حنجره ی آینه ها روی پلک مطرود این روزها زنگ می زند و نفس های ماه، تنهایی ام را آزار می دهد.ای کاش چشم هایم را حس می کردی و برای دل تنهایم دست تکان می دادی.کمی از چشمک ساعت هایت بگو که بی اختیار روی انتظار من راه می روند.کمی از حرف هایم بگو که بی اختیار مالِ تو شده اند.کاش به دیدار واژه هایم می رفتی که کنار آسمان در انتظار تو خوابشان برده...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

بازدلم یاد تو را میکند یادهمان لطف وصفا میکند

 

این دل بی کینه همیشه تورا برسر سجاده دعا میکند

گرچه درون دل ماجای توست بازدلم یاد تو را میکند


به یاد گذشته

۱۳۸۸/٦/۱٠

حیف که نمی شه از تو گفت از تو نوشت والا می نوشتمت با مژه ور می داشتمت روی چشام می ذاشتمت

 کناره قرآن مجید می بردمت رو آینه شمعدون جهاز مادرم تو طاقچه ی صندوق خونه می ذاشتمت

 حیف که نمی شه از تو گفت از تو نوشت والا می نوشتمت ندیده دوست می داشتمت به جای برکت خدا می بردمت تو سفره ی  نقش قلم کار حریر اصفهون از دل و جون می ذاشتمت

 حیف که نمی شه از تو گفت از تو نوشت والا می نوشتمت می بردمت می ذاشتمت لای برو روی بهار تو آب دریا شمال می شستمت

 می کشتمت به جرم بد خاطر خواهی توی دلم می کاشتمت به خط خوش تو روزگار به رسم یادو یادگار تو قصه هام می ذاشتمت

 حیف که نمی شه از تو گفت از تو نوشت   

<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>

پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار....به اندازه یک نگاه...به اندازه یک لبخند....تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم.


دلتنگی

۱۳۸۸/٦/۱

 من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من ...

غصه هایت برای من  ...

همه بغضها و اشکهایت برای من ...

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد

باور عشق برایش سخت است ...

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...

 

 

 


مثل من مثل تو

۱۳۸۸/٥/٢٧

مثل تو مثل یه کفتر

مثل من مثل یه کودک

مثل من مثل یه شاخه

مثل تو مثل یه پوپک

مثل ابریشم تاریک این شب راهه ی خاموش

که گَُر میگیره از خود سوزیه شاداب یک آواز

مثل آیینه ی بی نبض این تالاب زنبق پوش

که تن وا کرده زیربارش رگبارموج انداز

مثل پروانه ای در مُشت چه آسون میشه ما را کشت.

مثل تصویر ماه تلخ تبعیدی که رو تالاب این بی راه افتاده

مثل این ساکت دلگیره آواره که تن وا کرده رو دلتنگی جاده

ما رو با قطره ی اشکی میشه لرزوند و ویرون کرد

ما رو با بوسه ی شعری میشه ترانه بارون کرد

مثل پروانه ای در مُشت چه آسون میشه ما را کشت.

تو این بی داد پهناور، تو این شب راهه سرتا سر

نه یک دست و نه یک آغوش

نه یک سنگ و نه یک سنگر

پناهی نیست جز آواز، رفیقی نیست جز دیوار

کجایی ای چراغ عشق؟ مرا از سایه ها بردار

مثل پروانه ای در مُشت چه آسون میشه ما را کشت.

 


دلگویه

۱۳۸۸/٥/۱۸

ساکنان دریا پس از مدتی دیگر صدای امواج را نمیشنوند

چه تلخ است قصه ی عادت

آری چه تلخ است قصه ی عادتدل شکسته

 

 


آغوشِتو به غیرِ من به روی هیچکس وا نکن

من و از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر از عشقو خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو،به هر کجا پر می کشم

منو تو اغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو من و به آتیش می کشه

نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه

فقط تو اغوش خودم دغدغه هات و جا بذار

به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار

به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار


Blog Skin