آمدم تا مست و مد هوشت کنم اما نشد

عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد

 آمدم تا از سر دل تنگیم

گریه تلخی در آغوشت کنم اما نشد

 نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم

  سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد..





نویسنده : دریا ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢




وقتی که نگات میشینه روی دیوار اتاقم

عکس تو توقاب چوبی دوباره میاد سراغم

 

زیر رعدوبرق تقدیر منو تو با هم شکستیم

توی رویاهامون اما،هنوزم صافو یه دستیم

 

گل سرخی که تو دادی،بعد پروازتوپژمرد

خشکش اینجا روی طاقچس،خاطِرَش هست وخودش مرد

 

توی میدونِ زمونه،منو تو بازی و باختیم

تقصیر طالعِ ما بود،سرنوشتو خوب شناختیم

 

مث اون کلاغ قصه که نمیرسید به خونه

دوس نداشت که مال هم شیم دست بی رحمه زمونه

 

اسمش اینه که تورفتی،یادگاریت روبرومه

تورو داشتن تا همیشه،منتهای آرزومه

 

بی گناهی،اماکوچِت،چه آتیشی زد به ریشه م

همشه بهت میگفتم،تونباشی دیوونه میشم

 

مدونی ما بی گناهیم،جرممون فقط وفا بود

هیچ دلی راضی نمی شه،که بگه تقصیرما بود

 

مخمل خاطره ی تو ،تویِ صندوقچه ی چوبی

خوابیده مثل یه قصه،پُِرِ رازو پُرِخوبی

 

تو رو میسپرم به دستِ صاحب پونه و خورشید

اما افسوس که تو رو به من نَبخشید


تقدیم به کسی که عشقش همیشه در قلبم ماندگار است





نویسنده : دریا ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧




منم زیبا،که زیبا بنده ام را دوست میدارم  
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

 ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه می جویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه می گویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

 مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور، آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را

این منم پروردگارمهربانت، خالقت، اینک صدایم کن مرا

با قطره اشکی به پیش اور دو دست خالی خودرا

با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگرنمیفهمد

به نجوایی صدایم کن، بدان آغوش من باز است

 رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم, شروع کن؛ یک قدم با تو، تمام گامهای مانده اش با من

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم





نویسنده : دریا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱




تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری،فکر امروز باش،به کجا می نگری؟زندگی ثانیه ایست،وسعت ثانیه ها را میفهمی؟می شود مثل نسیم بال در بال پرستو،بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم.

هیچکس تنها نیست ما خدا را داریم





نویسنده : دریا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥




 

روزگارا که چنین سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست.گر چه دلگیر تر از دیروزم گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند.لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست زندگی باید کرد.

 





نویسنده : دریا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸




 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری 

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی

تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 





نویسنده : دریا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢