دلگویه
۱۳۸٧/٧/٢٧
با دلی پاکتر از غنچه نشکفته صبح بهر آسودن دلها گل بی خار شدم
گِرد خود پیچم و چون دایره سرگردانم،منِ سر گشته سر انجام چو پرگار شدم
این چه شهریست که پاداش محبت دگر است،که سر انجام در این کار گنهکار شدم
گر فروشند محبت سر بازار بگو،گر بهایش دل و جان است خریدار شوم
گر طبیبانه در پی بیمار دلی،عافیت یافت ولی زخمی بیمار شدم
روز حسرت
۱۳۸٧/٧/۱٦
دیروزبایه دسته گل آمده بود به دیدنم
با یک نگاه مهربان.
همان نگاهی که سالها آرزوداشتم وازمن دریغ میکرد.
گریه ای کردوگفت که دلش برایم تنگ شده بود.
ولی من فقط نگاهش کردم
فاتحه ای خواندورفت
....................................................
و ناگهان چقدر زود دیر میشود
نخواهی فهمید
۱۳۸٧/٧/۸دستهایم برایت شعر می نویسد اما تو هرگز نخواهی خواند
آتش عشق در نگاهم غوطه می زند و لی تو هرگز نخواهی دید
نه،تو هرگز مرا نخواهی فهمید
و من با این همه ادوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهی کرد.
افسوس
........................................
من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم
وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهی ،نگران
تو به اندازه تنهایی من شاد بمان

راستی پیشاپیش عید فطر رو به همه شما دوستان تبریک می گم مخصوصا به شما روزه داران
به من هم دعا کنید
